X
تبلیغات
رایتل





























پَـرنیــانـُ :| لوژویـــ

Hold My Hands Tight Because I'm On The Edge...

پارسال این موقع ها.. همه چی تاریک بود. هنوزم خوب یادمه.. زمانی بود که کم کم یه چیزایی داشتن واسم معنا پیدا میکردن، داشتم چیزای جدید کشف میکردم، کم کم سفر به دنیایِ درونِ خودمو یاد گرفتم.. نمیخوام بگم خوب بود یا بد، ولی هرچی بود بهتر از الان بود! اون موقع حداقل یه چیزایی واسم مهم بود! یه چیزایی واسم جذابیت داشت! یه چیزایی توجهمو تا سر حد مرگ جلب میکرد! یه چیزایی بودن که با در نظر گرفتنشون، میتونستم به خودم بقبولونم که از لحاظ فکری دیگه "بـــزرگ" شدم!ولی الان، دیگه هیچی نیست. هــیــچــی...! این مسئله آزارم نمیده، نه، ولی خب.. دلم میخواد احساسِ پارسال همین موقع هارو داشته باشم.. اون موقع شاید به خودم میگُفتم "مــنــفــی" ، ولی اگرم بودم، از "خــنــثــی" بودنِ الانم خیلی بهتر بود...

 Download - Mono (nostalgia)X

هرکی اینو دانلود نکنه نصف عُمرش بر فناست.البته بچه هایی که از اولین وبم باهام بودن اینو یادشونه :)


+ احساس میکنم پارسال، آدمِ جالب تری بودم.

+ شیــــــدرُخ.. از اول عید تا چهارم اهواز هستین یا نه؟ :( من فقط دارم به عشق تو میام :'(

+ فردا.. فردا.. فردا.. یعنی فردا میشه...؟ یعنی من امشب خوابم میبره..؟!

+ تا فردا بیشتر مدرسه نمیرم. از دوشنبه حرکت میکنیم به سویِ اهواز! پــرنیان خَــر(شانس) عَست.

نوشته شده در شنبه 24 اسفند 1392ساعت | 20:06 توسط پَرنیــــــــ | نظرات (12)

یه سوال : من تنها دُختری هستم که پاستیل دوست نداره؟ :| از وقتی تو کلاس زبان نیوشا بهم پاستیلِ نوشابه ایی که طعمِ جوراب بو گندو (مثلا انگار من جوراب بو گندو خوردم ببینم چه طعمی میده :| ) میداد،داد، دیگه حالم اَ هرچی پاستیلِ بهم خورد :|

+ عاغا دیروز با مامانم رفتم بیرون یه دونه مداد نوکی مارکِ فابر کستل خریدم، نـــــــوزده هـــــزار و پــــونـــصد تــــومن! یادش بخیر یه زمانی ما نـــــــوزده هـــــزار و پــــونـــصد تــــومن لوازم تحریرِ یه سالمون رو میخریدیم :| بازم تکرار میکنم : مداد نوکیِ فابر کستلِ بنفش، نـــــــوزده هـــــزار و پــــونـــصد تــــومن :||| خدایا.. دنیا به کدامین سو دارد میرود..؟


+ الان حسِ نوستالژیکِ عُقده ایی بودن بم دست داده :)) ایـــن عکسو ببینین. این شلوار راحتی رو دیروز خریدم. امروز زیر شلوار مدرسه ـم پوشیدمش به کُل دوستام نشونش دادم :)) عاغا اینقد این شلوارو دوست دارم که حد نداره ^__^ به حدی عاشقش شدم که مامانم بم گفت : باو باهاش ازدواج کن خودتو خلاص کن دیگه :|


+ امروز رفتم با مامی مانتو عید خریدم،روش اسپایک داره ^__^ اسپایک اسپایک اسپایک ر^^ در زندگیمون فقد یه بار یه چیزی خریدیم که خودمون خوشمون اومد، بابام برگشته میگه : خوشگل نیست.اصــــــــلا شیک نیست -__- منم برگشتم بهش گفتم : خب پدر عزیزم، وقتی تو این دوره و زمونه پدر و مادرایی مثل شماها که همش میگن بچه هاشون باس دکتر بشن یا مهندس، معلومه هیچ بچه ایی نمیره طراحیِ لباس بخونه که لباسِ بقول شما شیـــک طراحی کنه -__- واللا -__-     جوابِ دندان شکنی دادم، نه؟ :))


+ این واقعیته.من بهش ایمان آوردم و دیگه دوست ندارم که بمیرم :



نوشته شده در سه‌شنبه 20 اسفند 1392ساعت | 21:01 توسط پَرنیــــــــ | نظرات (14)

تصمیم گرفتم هرکی بِم گُف "پرنیــان چقد اعتماد به نفس ـت بالاست"، جُف پا برم تو دهنش بطوری که دندوناش خورد بشن بریزن تَهِ حُــلـــقومِش :| ملت منتظرن من یه بار سر کلاس گریه کنم، اظهار نظر نکنم، از حرف زدن جلو معلم بترسم که بهم بگن فاقد اعتماد به نفس :| خو عاخه [..+18..] و [..+18..] و [..+18..] ،تو تا وقتی نمیدونی هر شب که سرمو میذارم رو بالشم،بالشم از گریه هام خیس میشن یا وقتی هر روز صُبح تو آینه خودمو نگاه میکنم و فــقــط برای کسی که تو آینه میبینم، آرزوی مرگ میکنم، اظهار نظر نکن دربارم، باشه؟ (:

من دوست ندارم آدمی به داغونیِ تو حالِ خرابمو ببینه (: واسه همین چیزی بُروز نمیدم (:

+ تصمیم گرفتم کتابِ "اعتماد به نفس در 10روز" نوشته ی "م.هورایی (حورایی؟!)" رو بخونم.معلم مطالعاتِ اجتماعیمون پیشنهاد کرد این کتابو. شاید کمک کنه.

بی ربط نوشت : نــیــوشــا... دوسِت دارم. با این که قشنگ ریدی تو دفتر عقایدم (:

نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند 1392ساعت | 20:10 توسط پَرنیــــــــ | نظرات (9)

بیکاری خَر عست.

خونه تکونی و هنوز کلی کارِ مونده واسه فردا خَر عست.

شام سیب زمینی سُرخ کرده با خیارشور که مزه عَـــن میده خَر عست.

سایت Weheartit و تمام کاربراش که عکس کیک و غذا میذارن و به فکر ما نیستن، خَر عست (اند).

دلتنگی واسه صمیمی ترین دوستت خَر عست.

امتحان عربی و آزمون پیشرفت تحصیلیِ شنبه خَر عست (اند).

گشادیِ مفرط که نمیذاره بری و IDM رو کرک کنی که آهنگ جدید لینکین پارک رو دانلود کنی، خَر عست.

بازم گُشادی خَر عست. خیلی خَر عست.

قرار کنسل شده ی چهارشنبه با Sweetheartــت که باعث و بانیش کسی نیست جُز مامانت، خَر عست.

خرید عید که هنوز نرفتی، خَر عست.

فیلترکشنِ پُکیده خَر عست.

تلویزیون که برنامه جالب نداره، خَر عست.

اینستاگرامی که دوستات چهارتا عکس باحال نمیذارن تا لایک کنی، خَر عست.

اینترنت محدود و کم سرعت، خَر عست.

دندون درد، خَر عست.

بی خوابی خَر عست.

داشتنِ 4تا دوستِ بی بُخار که دو قدم باهات نمیان بری کتاب خونه 4تا کتاب بخری که آخر هفته ها از بی حوصلگی نپوکی، خَر عست.

فکر کردن برای اینکه ببینی این چند وقته دیگه چه چیزایی خَر بودن، خَر عست :|

شمام اگه چیزی یادتون میاد، خَر عست :| عه ببخشید منظورم اینه که اگه چیزی یادتون میاد بگید :|

+ اعصاب مصاب ندارما :|



نوشته شده در پنج‌شنبه 15 اسفند 1392ساعت | 21:49 توسط پَرنیــــــــ | نظرات (15)

من سفر کردم از تــرانــه شدن

کوچ کردم به سرزمین ســکــوت

با گذرنامه ایی که رو جــلــدش

جایِ ایــران نوشته بود : "لــی لــی پوت"

شــاهین نــجفی - پــونز



بی.ربط.ن: گایز برنامه بفرمایید شامِ این هفته رو دیدید؟ خب اگه ندیدید، امشب ببینید. امشب همه خونه ی هــمــزادِ من دعوتن.من معمولا بفرمایید شام نگاه نمیکنم، ولی دیروز یکی از دوستام گفتش که یه پسره هست تو این برنامه، از نظرِ اخلاق و طرز حرف زدن فـــتـــوکُـــپــیِ منه! اسمش "البرز"ئه. میشناسینش؟ خب، باید به عرضتون برسونم که این بشر، تــمــامِ اصطلاحاتش، تیکه کلاماش، Gestureــاش، همه و همه با من - یعنی خانومِ پرنیان - اصن مــــو نمیزنه :| حتی اینکه من همیشه بجای باحال میگم "کوول" ، بجای منصفانه میگم "Fair" ، بجای "انگار" میگم "It was just like" و.. ، مثل هم ئه! حتی اینکه هردوتامون اصن تو یه فاز دیگه اییم (دانشمند شدن و اینا) هم مثل همه :| خدایا :| فکر کنم فقط تو تنها چیزی مثل هم نیستیم، قیافه هامون باشه :| چون ایشون از لحاظ قد و وزن یک چهارمِ من هم نمیشه :| چهره هامونم مثل هم نیس. ولی اگه میخواین بدونین من دقیقا چجور آدمیم، امشب بفرمایید شام نگاه کنید.آره.

+ معلم زبان فارسیمو برگشته میگه : از امروز بمدت یک هفته خاطراتِ روزانه ی خودتونو بنویسید.ایشون واقعا پیش خودشون چی فکر کردن؟ :| من اگه قرار باشه خاطراتمو بنویسم و براش بخونم که کلا از مدرسه اخراجم میکنن :| واللا :| میگه خب حالا چیزای شخصی ـتونو ننویسید. من اگه قرار باشه چیزای شخصی و نیمه شخصی رو هم حذف کنم، فکر نکنم دیگه چیزی از خاطره ی روزانم باقی بمونه! گاهی اوقات مثل الان آرزو میکردم که ای کاش اینقدر چیز میز واسه مخفی کردن از دیگران نداشتم...


نوشته شده در سه‌شنبه 13 اسفند 1392ساعت | 13:51 توسط پَرنیــــــــ | نظرات (15)

  1    2  >>