X
تبلیغات
رایتل





























پَـرنیــانـُ :| لوژویـــ

Hold My Hands Tight Because I'm On The Edge...

با هزار ترس و لرز، تو یه کوچه بن بست، منتظرم که سیگارشو تموم کنه. با هر قدمی که برمیداره من اُدکلنمو میگیرم سمتش و به شوخی تهدیدش میکنم اگه بیاد جلوتر بهش اُدکلن میزنم. آخه دوست ندارم لباسم بوی سیگار بگیره. از یه طرف دیگه دوستم هی زنگ میزنه و با کلی فحش و تهدید میگه که زودتر برم پیشش. ولی دلم نمیخاد! سیگارش تموم میشه. بهش میگم ته مونده سیگارشو بده بهم. با تعجب اول نگام میکنه و بعد، سیگارِ نیمه روشنو میمالونه به زمین که خاموش بشه و بعد، میده دستم. راه میوفتیم. تو راه ازش میخوام به بیاد جلو و لباسمو بو کنه ببینه بوی سیگار میده یا نه. که خوشبختانه بو نمیده و من یه نفس راحت میکشم. با کلی مسخره بازی و شوخی، میرسیم سر کوچه. دیگه وقت خداحافظی کردن رسیده . با هم دست میدیم و خداحافظی میکنیم. وقتی میرم پیش دوستم، میبینم که دوتا دیگه از دوستاش اومد پیشش جلو کافی شاپ وایستادن. یکی از دوستاش بهم میگه : آخـــی.. دوست پسرت بود، نه؟!

من بهش میگم : نه! اون فقط یه دوستِ. فقط یه دوست.



و من توی کل راه به جوابی که دادم فکر میکنم... 

نوشته شده در سه‌شنبه 1 بهمن 1392ساعت | 20:57 توسط پَرنیــــــــ | نظرات (13)

من همین الان کشف کردم که از 530 فوبیایِ شناخته شده در جهان، من به 6 فوبیا مبتلا هستم :| 

حالا لزوما" منظورم از فوبیا این نیست که از اون چیز یا اتفاق بترسم بلکه اینکه کلا بدم میاد و چندشم میشه. ولی این چندش شدن گاها" با مقداری از ترس هم همراه هست. معرفی میکنم...این شما و این هم فوبیاهای من :| 

کروموفوبیا یا Chromophobia (ترس از رنگهای روشن) : این دیگه از اوناشِ ها... یعنی فکر کنم این فوبیا از موقعی در من بوجود اومد که من متالهد شدم :| حالا شما خودتون حساب کنین من آخرین باری که دیوارای اتاقمو رنگ زدم ، پنجم ابتدایی بودم و به عاغای نقاش گفتم که دیوارای اتاقمو رنگ "زرد لیمویی" و "زرد عسلی" بزنه :| دیگه رنگ از این برایت تر پیدا نمیشد بغرعان. برا همینه من همیشه پرده اتاقمو میکشم که نور نیاد داخل و دیوارای اتاقم دارک تر نشون داده بشه :|

Ophthalmophobia یا ترس از مورد خیره  واقع شدن : یعنی اینکه من واقعا بدم میاد یکی همینطوری بدون دلیل به من خیره بشه. مورد داشتیم یبار تو نمازخونه مراسم بود،عاغا دختره بمن خیره شده بودا... یعنی ببین، خــیــره شده بودا.. هیچی دیگه، منم رفتم جامو عوض کردم. بعدش فهمیدم دختره اصلا منو نگاه نمیکرد کلا چشماش انحراف داشت :| و اینکه، موقع امتحان،اگه مراقب به من خیره بشه اصــــــلا نمیدوتم امتحان بدم.

Melissophobia یا ترس از زنبور : این ترس از موقع ایی در من بوجود اومد که برای اولین باز زنبور نیشم زد. بعد از اون موقع زنبور یبار دیگه هم نیشم زد. اگه یبار دیگه بزنه، خودم قبلش خودمو میکشم :|

Chronophobia (ترس از گذشت زمان) و Grascophobia (ترس از پیر شدن) : درباره این دوتا فوبیا...خب من اینقدر از این دوتا میترسم که اصلا دربارش حرف نزنم بهتره :| در پست 35ـُم دربارش یه چیزایی گفتم.

Ophidiophobia یا ترس از مار : این فوبیا از بقیه فوبیاها بسیار بسیار بدتره و من شاید بتونم با بقیه فوبیاها کنار بیام، ولی با این یکی اصلا :| فقط اینو بدونین اگه عکسِ مار بمن نشون بدین من یه سکته ناقص رو رد میکنم :)

نوشته شده در دوشنبه 30 دی 1392ساعت | 21:37 توسط پَرنیــــــــ | نظرات (9)

ریمیکس چیست؟

تمامِ تلاشِ یک DJ، برای ریـــدن در آهنگ :|

+ فقط خدا میدونه من چقدر از آهنگای ریمیکس شده بدم میاد :\


فرداش.نوشت: از اونجایی که نیوشا از یک چغندرِ قند بی بخار تره، مجبور شدم خودم دست بکار بشم |:

تشریف ببرین وبش => Wanderer.blogfa.com

نوشته شده در یکشنبه 29 دی 1392ساعت | 12:52 توسط پَرنیــــــــ | نظرات (12)

این چند وقته احساس میکنم خیلی زود دارم پیر میشم!! شاید این حرف خیلی مسخره باشه و منم باید خجالت بکشم که دارم همچین چیزیو میگم، ولی خب احساسیه که من دارم ... و متاسفانه کاریشم نمیشه کرد. خب، من دقیقا همش دارم به این فکر میکنم من الان 16 سالمه، و متاسفانه وقت زیادی برای خوش گذروندن و انجام کارایی که خودم دلم میخواد، ندارم! چون تا 3سال دیگه همش باید وقتمو تو مدرسه و پا درس و اینجور داستانا بگذرونم، بعدشم تشریفمو میبرم دانشگاه و اونجا هم همش درس و درس و درس و... بعدشم که وقتی درسم تموم شد یهو چشامو باز میکنم و میبینم که 25-30 سالم شده، و من دیگه نمیتونم به خودم "جوون" یا "نوجوون" بگم ! بعضی اوقاتم پیش خودم میگم که اگه همش بشینم به این فکر کنم که زمان زیادی ندارم و اینا، زمانی که "الان" دارم رو دارم از دست میدم. ولی خب دست خودم نیست. ذهنم عجیب درگیر این موضوع شده و کاریشم نمیشه کرد. گاهی اوقات فقط آرزو میکنم که ای کاش زمان برگرده عقب و 13ساله بودم :(

نوشته شده در شنبه 28 دی 1392ساعت | 20:28 توسط پَرنیــــــــ | نظرات (8)

یــــــــــــوهووووو...! امتحانات تموم شد !!

الان فقط استرس کارنامه گرفتن مونده. از نظر خودم که تا الان همه امتحانارو گند زدم رفت، فقط ریاضی رو 20 شدم (من تنها کسی بودم که 20 شدم!!) و فیزیک هم بالاترین نمره شدم،ولی نمره ام خیلی خوب نبود. یعنی خودم خیلی از نمره ام راضی نیستم.. ولی مهم اینه که بالاترین نمره کلاس شدم -__- 18.5 -__-

از وضع بقیه نمراتم خبردار نیستم، ولی حداقل امیدوارم بقیه درسارو کمتر از 19 نشم. (امیدوارم!!) 

وقتی درباره درس و مدرسه حرف میزنم واقعا حالم بد میشه. اصلنم دست خودم نیست. اوه گاد!! کی از دست این مزخرفات راحت میشیم؟! :(


+ نیـــــــــوشاا... کجایی نفهم؟! دلم برایت تنگ شده عست.. تا شنبه هم نمیتوانم بیایم یاهو کمی باهم بحرفیم. این شانس عست ما داریم عایا؟! :|

+عاغا من عالمانی یاد گرفتن رو بالاخره با خریدن "دیکشنری" شروع کردم. یک نکته جالب که یاد گرفتم اینه که آلمانی ها علاوه بر مونث و مذکر، خنثی هم دارن :| عجبا... :| عالمانی خیلی زبان شیرینی عست. بهتون پیشنهاد میکنم یاد بگیرین.

+ میشه یکی بهم بگه علان که دیگه امتحان نداریم، من به مناسبت این اتفاق بسیار فرخنده چیکار کنم؟ خودمم باورم نمیشه امسال اولین سالی بود که بعد از تموم شدن امتحانا حس خاصی نداشتم.یعنی مثل سالهای قبل از خوشحالی سکته نزدم ولی آخرین امتحانمو دادم !! -__-

نوشته شده در پنج‌شنبه 26 دی 1392ساعت | 16:33 توسط پَرنیــــــــ | نظرات (10)

  1    2    3  >>