X
تبلیغات
رایتل





























پَـرنیــانـُ :| لوژویـــ

Hold My Hands Tight Because I'm On The Edge...

من سفر کردم از تــرانــه شدن

کوچ کردم به سرزمین ســکــوت

با گذرنامه ایی که رو جــلــدش

جایِ ایــران نوشته بود : "لــی لــی پوت"

شــاهین نــجفی - پــونز



بی.ربط.ن: گایز برنامه بفرمایید شامِ این هفته رو دیدید؟ خب اگه ندیدید، امشب ببینید. امشب همه خونه ی هــمــزادِ من دعوتن.من معمولا بفرمایید شام نگاه نمیکنم، ولی دیروز یکی از دوستام گفتش که یه پسره هست تو این برنامه، از نظرِ اخلاق و طرز حرف زدن فـــتـــوکُـــپــیِ منه! اسمش "البرز"ئه. میشناسینش؟ خب، باید به عرضتون برسونم که این بشر، تــمــامِ اصطلاحاتش، تیکه کلاماش، Gestureــاش، همه و همه با من - یعنی خانومِ پرنیان - اصن مــــو نمیزنه :| حتی اینکه من همیشه بجای باحال میگم "کوول" ، بجای منصفانه میگم "Fair" ، بجای "انگار" میگم "It was just like" و.. ، مثل هم ئه! حتی اینکه هردوتامون اصن تو یه فاز دیگه اییم (دانشمند شدن و اینا) هم مثل همه :| خدایا :| فکر کنم فقط تو تنها چیزی مثل هم نیستیم، قیافه هامون باشه :| چون ایشون از لحاظ قد و وزن یک چهارمِ من هم نمیشه :| چهره هامونم مثل هم نیس. ولی اگه میخواین بدونین من دقیقا چجور آدمیم، امشب بفرمایید شام نگاه کنید.آره.

+ معلم زبان فارسیمو برگشته میگه : از امروز بمدت یک هفته خاطراتِ روزانه ی خودتونو بنویسید.ایشون واقعا پیش خودشون چی فکر کردن؟ :| من اگه قرار باشه خاطراتمو بنویسم و براش بخونم که کلا از مدرسه اخراجم میکنن :| واللا :| میگه خب حالا چیزای شخصی ـتونو ننویسید. من اگه قرار باشه چیزای شخصی و نیمه شخصی رو هم حذف کنم، فکر نکنم دیگه چیزی از خاطره ی روزانم باقی بمونه! گاهی اوقات مثل الان آرزو میکردم که ای کاش اینقدر چیز میز واسه مخفی کردن از دیگران نداشتم...


نوشته شده در سه‌شنبه 13 اسفند 1392ساعت | 13:51 توسط پَرنیــــــــ | نظرات (15)