X
تبلیغات
رایتل





























پَـرنیــانـُ :| لوژویـــ

Hold My Hands Tight Because I'm On The Edge...

پدرجان میفرمایند حق نداری هیچ رشته ایی بجز تجربی بری؛

ماهم میفرماییم شما برای اینکه ما تجربی برویم،حق ندارید مارا هیچ مدرسه ایی جُز غیرانتفاعی بفرستید :)

تازه، برای ریاضی هم کُلی از جیب پدر خرج میکنیم میرویم کلاس ریاضی خصوصی، درحالی که اصلا هیچ نیازی نداریم و ریاضیمان خوب عَست، اما چون ما کِرم داریم،میخاهیم والدین را اذیت بنماییم. چون آنها نیز مارا خیلی اذیت مینمایند و نمیگذارند ما رشته ای که دوست داریم برویم. البته برای ما مهم نیست چه رشته ای برویم،چون درکل ما آینده ای نداریم که بخاهیم برایش نگران باشیم.ما خیلی بچه های بدی هستیم. با ما نگردید. بد میشوید.


+ کُلا من افتادم رو مود بیچاره کردنِ مامان و بابا.البته هنوز هیچ اقدامی نکردم،ولی در آینده اتفاقاتی خاهد افتاد... یوهاهاها... >:)

+ من میگم چرا بعضی از پسر بچه های شونزده-هیفده ساله ی متالهد اینقد جَــو خاننده شدن و بند تشکیل دادن دارن؟ -__- خب برادر عزیزم،وقتی هنوز تو سن بلوغی و صدات مثل یه خروسه که حسابی کتکش زدن،چرا میخونی اصن؟ :|

+ مامان داره کم کم راضی میشه که واسه تابستون جلوی موهامو Violet کنم. یوهووووووو D:

+ امسال وقتی مدرسه ها تموم شه،من دلم واسه هیچکس تنک نمیشه.بجز آقای آزادیان؛دبیر فیزیک O_o نمیدونم چرا؟! خیلی مهربونه.. :"( ای کاش سال بعدم معلمم شه :(

+ نمیدونم چرا جدیدا از آهنگ "اعتراف" از "صادق" خوشم اومده O_o پونه تو روحت :||||||| ah shit

+ به بعضیام باس گفت :

نوشته شده در دوشنبه 29 اردیبهشت 1393ساعت | 14:10 توسط پَرنیــــــــ | نظرات (13)

اون موقع که دیده بودمت، فقط بیست روز مونده بود تا چــهــارده سالت بشه و الان.. 

باور نمیکنم که اینقد بُــزرگ شدی !

:)

نوشته شده در پنج‌شنبه 25 اردیبهشت 1393ساعت | 13:42 توسط پَرنیــــــــ |

یه چند روزی بود که میخواستم وبو حذف کنم، ولی پیش خودم که معدودی (فقط معدودی هااا.. ) از خاطراتی که اینجا نوشتمو دوست دارم. در نتیجه منصرف شدم. همچنین، من هنوزم از نوشتن و پیچوندنِ واقعیت ها در حالی که فقط و فقط خودم میفهمم که چی نوشتم، لذت میبرم! به جونِ خودم اگه روانشناس بودم این خصوصیت رو یکی از حادترین بیماریهای روانی تلقی میکردم :| بغرعان :| 

+ عاغا دیروز با نیوشا رفتم بیرون یه دوری زدیم.واسم لاک + دفترچه یادداشت (از این فانتزی ها) + خودکارِ عروسکی خرید ر^^ بعدشم یدونه گردنبد خریدیم که در واقع متشکل میشد از دوتا گردنیدِ پروانه که روی یکیش نوشته بود Best رو اون یکی نوشته بود Friends.یکیشو من گرفتم، یکیشو هم نیوشا گرفت.تا اینجا همه چی خوب بود، ولی قضیه از موقعی بد شد که من گوشیمو تو جیبش جا گذاشتم :| (شیدرخ در جریانه، من وقتی با دوستامم باید اونا از گوشیم مراقبت کنن :| ) عاغا هیچی دیگه.. باس یه هفته با بی گوشی ایی بسوزیم و بسازیم :| 

+ من یکی از Stalker ترین عادمایی هستم که میشناسم -_- ینی خیلی هم نیستماا.. ولی اگه به یه مسئله ایی کلید کنم، ولش نمیکنم -_- اصن به من چه یارو با ایکس-جی افش رابطش الان چه جوریه؟! یا اینکه چرا اونا انقد صمیمی ان؟ یا اصلا چه نیازی داره طرف با ایکس-جی افش دوستِ صمیمی باشه و هردوتا از تمامِ اسرار زندگیِ همدیگه خبر داشته باشن؟! به من چه؟ به من چه؟ به من چه؟؟؟!!!! اصن واقعا سر و تهِ این قضیه کجاش به من ربط داره که اینقد دارم خودمو بخاطرش ناراحت و خسته میکنم و وقتمو بخاطرش هدر میدم؟!به درک. بذار هر گُهی دلشون میخواد بخورن.بذار دوباره بهم برگردن.به درک. به من چه.

+ امتحانا از شنبه شروع میشه :| اولین امتحان => دین و زندگی. شما چطور؟ :|

+خب حرف دیگه ایی ندارم دیگه خدافِظ.

+ [بی ربط : ]

نوشته شده در دوشنبه 22 اردیبهشت 1393ساعت | 20:31 توسط پَرنیــــــــ | نظرات (9)

یه آدمِ جدید به لیستِ آدمایی که ازشون متنفرم اضافه شد :)

درحالِ حاضر از این شخص بیشتر از هر کسِ دیگه ایی بدم میاد و هیچ علاقه ای هم ندارم که این تنفر رو کنترل کنم؛

من هیچوقت در زندگیم از هیچکس به این اندازه متنفر نبودم... !

نوشته شده در یکشنبه 14 اردیبهشت 1393ساعت | 13:29 توسط پَرنیــــــــ | نظرات (5)


+ من دقیقا همین وضعو داشتم، وقتی دیدم بابام خودش با دستای خودش فیلترشکن تو کامپیوتر نصب کرد :|


نوشته شده در چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393ساعت | 20:39 توسط پَرنیــــــــ | نظرات (5)

  1    2  >>