X
تبلیغات
رایتل





























پَـرنیــانـُ :| لوژویـــ

Hold My Hands Tight Because I'm On The Edge...

هی! من پس از قرنی دارم آپ میکنم :|

زیاد وقت ندارم این روزا آخه امتحان دارم،فقط بعضی روزا میرم توییتر یه سر میزنم و میرم. به ترتیب میپردازیم به خبرای مهم :

* من با بی افم بهم زدم :| هاها :| البته خیلی وقته ولی خب وقت نشد بگم :| دیگه رابطه ای نیست بین من و اون با وجود اینکه بسی دوستش میداشتم :|

* من دیشب طرفدار زد بازی شدم :| اگه کسی بشون بگه "ضد بازی" و ازاین چرندیات، خونده ـست رابطم با اون فاتحش :| باور کنین همین دیشب فنشون شدما... اصن همینجوری یهویی.. خیلی کوولن ر^^

صدای نسیم رو اعصابه :|

جانم به فدای حرف زدن علیرضا ^__^

مهراد خیلی جذابه *__*

صدای سیجل رو دوست میدارم ♥

ام-جی خیلی کیوته ^.^ 

* عاغا امتحان ریاضی چقد سخت بود :| رسما ریدم امتحانو باو :| نه به اون بیستایی که ترم اول ردیف میکردیم،نه به ریدنای ترم دوم :|

* من مطمئنم ترم دوم معدلم به نوزده و نیمم نمیرسه :| گودبای تجربی :| گودبای آرزوهای بر باد رفته ی ددی :|

* له شدیم عین میوه :|

* رفقا حالا درسته که ما زاخار شدیم رفت پی کارش،ولی مطمئن باشین هنوز کاملا نرفته پی کارش (اوا رپ شد :| ) ینی منظورم اینه که من هنوز کاملا از دست نرفتم،فقط اندکی تغییر فاز دادم :| دوستان متالهد خواهشن اون شات گانارو از رو سرم بردارین :| من هنو متالهدم :| مرسی :| 

* رپ هم سبک بدی نیستاا.. البته فعلا عشقولیای من اینان : شاهین ♥، زد بازی، هیچکس :| همینا فیعلا :| شاید بعدن یه تحقیقاتی روی چندتا آرتیست دیگه انجام دادم و استعدادهای جدیدی کشف نمودم همی...

* هروقت امتحانام تموم شد (سه شنبه هفته ی بعد) چندتا از آهنگای زد بازی رو براتون میذارم گوش بدین.فعلا وقت ندارم. بعدا به وباتونم سر میزنم و کامنت میذارم ;)

* این عکس خدمتتون باشه بی زحمت :

* مهراد بچم متالهده :| میفهمین؟ مـــتــــالـــــهد /m\ خودشون تو مصاحبه گفتن که فنِ ناین اینچ نیلز و موتورهده :|

* بچه ها تو مدرسه بم میگن هیدن :| آخه خیلی رنگ پریده و سفید تشریف دارم :| همیشه ازاین لقب بدم میومد ولی وقتی از دیشب فن زد بازی شدم،ازاین لقب خوشم اومده چون لقب مهرادم هیدنه :| هوررررررررراااااااااا :|

* خب ما بریم دیگه خدافظ :|


نوشته شده در چهارشنبه 14 خرداد 1393ساعت | 23:16 توسط پَرنیــــــــ | نظرات (11)

پدرجان میفرمایند حق نداری هیچ رشته ایی بجز تجربی بری؛

ماهم میفرماییم شما برای اینکه ما تجربی برویم،حق ندارید مارا هیچ مدرسه ایی جُز غیرانتفاعی بفرستید :)

تازه، برای ریاضی هم کُلی از جیب پدر خرج میکنیم میرویم کلاس ریاضی خصوصی، درحالی که اصلا هیچ نیازی نداریم و ریاضیمان خوب عَست، اما چون ما کِرم داریم،میخاهیم والدین را اذیت بنماییم. چون آنها نیز مارا خیلی اذیت مینمایند و نمیگذارند ما رشته ای که دوست داریم برویم. البته برای ما مهم نیست چه رشته ای برویم،چون درکل ما آینده ای نداریم که بخاهیم برایش نگران باشیم.ما خیلی بچه های بدی هستیم. با ما نگردید. بد میشوید.


+ کُلا من افتادم رو مود بیچاره کردنِ مامان و بابا.البته هنوز هیچ اقدامی نکردم،ولی در آینده اتفاقاتی خاهد افتاد... یوهاهاها... >:)

+ من میگم چرا بعضی از پسر بچه های شونزده-هیفده ساله ی متالهد اینقد جَــو خاننده شدن و بند تشکیل دادن دارن؟ -__- خب برادر عزیزم،وقتی هنوز تو سن بلوغی و صدات مثل یه خروسه که حسابی کتکش زدن،چرا میخونی اصن؟ :|

+ مامان داره کم کم راضی میشه که واسه تابستون جلوی موهامو Violet کنم. یوهووووووو D:

+ امسال وقتی مدرسه ها تموم شه،من دلم واسه هیچکس تنک نمیشه.بجز آقای آزادیان؛دبیر فیزیک O_o نمیدونم چرا؟! خیلی مهربونه.. :"( ای کاش سال بعدم معلمم شه :(

+ نمیدونم چرا جدیدا از آهنگ "اعتراف" از "صادق" خوشم اومده O_o پونه تو روحت :||||||| ah shit

+ به بعضیام باس گفت :

نوشته شده در دوشنبه 29 اردیبهشت 1393ساعت | 14:10 توسط پَرنیــــــــ | نظرات (13)

اون موقع که دیده بودمت، فقط بیست روز مونده بود تا چــهــارده سالت بشه و الان.. 

باور نمیکنم که اینقد بُــزرگ شدی !

:)

نوشته شده در پنج‌شنبه 25 اردیبهشت 1393ساعت | 13:42 توسط پَرنیــــــــ |

یه چند روزی بود که میخواستم وبو حذف کنم، ولی پیش خودم که معدودی (فقط معدودی هااا.. ) از خاطراتی که اینجا نوشتمو دوست دارم. در نتیجه منصرف شدم. همچنین، من هنوزم از نوشتن و پیچوندنِ واقعیت ها در حالی که فقط و فقط خودم میفهمم که چی نوشتم، لذت میبرم! به جونِ خودم اگه روانشناس بودم این خصوصیت رو یکی از حادترین بیماریهای روانی تلقی میکردم :| بغرعان :| 

+ عاغا دیروز با نیوشا رفتم بیرون یه دوری زدیم.واسم لاک + دفترچه یادداشت (از این فانتزی ها) + خودکارِ عروسکی خرید ر^^ بعدشم یدونه گردنبد خریدیم که در واقع متشکل میشد از دوتا گردنیدِ پروانه که روی یکیش نوشته بود Best رو اون یکی نوشته بود Friends.یکیشو من گرفتم، یکیشو هم نیوشا گرفت.تا اینجا همه چی خوب بود، ولی قضیه از موقعی بد شد که من گوشیمو تو جیبش جا گذاشتم :| (شیدرخ در جریانه، من وقتی با دوستامم باید اونا از گوشیم مراقبت کنن :| ) عاغا هیچی دیگه.. باس یه هفته با بی گوشی ایی بسوزیم و بسازیم :| 

+ من یکی از Stalker ترین عادمایی هستم که میشناسم -_- ینی خیلی هم نیستماا.. ولی اگه به یه مسئله ایی کلید کنم، ولش نمیکنم -_- اصن به من چه یارو با ایکس-جی افش رابطش الان چه جوریه؟! یا اینکه چرا اونا انقد صمیمی ان؟ یا اصلا چه نیازی داره طرف با ایکس-جی افش دوستِ صمیمی باشه و هردوتا از تمامِ اسرار زندگیِ همدیگه خبر داشته باشن؟! به من چه؟ به من چه؟ به من چه؟؟؟!!!! اصن واقعا سر و تهِ این قضیه کجاش به من ربط داره که اینقد دارم خودمو بخاطرش ناراحت و خسته میکنم و وقتمو بخاطرش هدر میدم؟!به درک. بذار هر گُهی دلشون میخواد بخورن.بذار دوباره بهم برگردن.به درک. به من چه.

+ امتحانا از شنبه شروع میشه :| اولین امتحان => دین و زندگی. شما چطور؟ :|

+خب حرف دیگه ایی ندارم دیگه خدافِظ.

+ [بی ربط : ]

نوشته شده در دوشنبه 22 اردیبهشت 1393ساعت | 20:31 توسط پَرنیــــــــ | نظرات (9)

یه آدمِ جدید به لیستِ آدمایی که ازشون متنفرم اضافه شد :)

درحالِ حاضر از این شخص بیشتر از هر کسِ دیگه ایی بدم میاد و هیچ علاقه ای هم ندارم که این تنفر رو کنترل کنم؛

من هیچوقت در زندگیم از هیچکس به این اندازه متنفر نبودم... !

نوشته شده در یکشنبه 14 اردیبهشت 1393ساعت | 13:29 توسط پَرنیــــــــ | نظرات (5)

<<  1    2    3    4    5    ...    17  >>