X
تبلیغات
رایتل





























پَـرنیــانـُ :| لوژویـــ

Hold My Hands Tight Because I'm On The Edge...

با هزار ترس و لرز، تو یه کوچه بن بست، منتظرم که سیگارشو تموم کنه. با هر قدمی که برمیداره من اُدکلنمو میگیرم سمتش و به شوخی تهدیدش میکنم اگه بیاد جلوتر بهش اُدکلن میزنم. آخه دوست ندارم لباسم بوی سیگار بگیره. از یه طرف دیگه دوستم هی زنگ میزنه و با کلی فحش و تهدید میگه که زودتر برم پیشش. ولی دلم نمیخاد! سیگارش تموم میشه. بهش میگم ته مونده سیگارشو بده بهم. با تعجب اول نگام میکنه و بعد، سیگارِ نیمه روشنو میمالونه به زمین که خاموش بشه و بعد، میده دستم. راه میوفتیم. تو راه ازش میخوام به بیاد جلو و لباسمو بو کنه ببینه بوی سیگار میده یا نه. که خوشبختانه بو نمیده و من یه نفس راحت میکشم. با کلی مسخره بازی و شوخی، میرسیم سر کوچه. دیگه وقت خداحافظی کردن رسیده . با هم دست میدیم و خداحافظی میکنیم. وقتی میرم پیش دوستم، میبینم که دوتا دیگه از دوستاش اومد پیشش جلو کافی شاپ وایستادن. یکی از دوستاش بهم میگه : آخـــی.. دوست پسرت بود، نه؟!

من بهش میگم : نه! اون فقط یه دوستِ. فقط یه دوست.



و من توی کل راه به جوابی که دادم فکر میکنم... 

نوشته شده در سه‌شنبه 1 بهمن 1392ساعت | 20:57 توسط پَرنیــــــــ | نظرات (13)