X
تبلیغات
رایتل





























پَـرنیــانـُ :| لوژویـــ

Hold My Hands Tight Because I'm On The Edge...

من همین الان کشف کردم که از 530 فوبیایِ شناخته شده در جهان، من به 6 فوبیا مبتلا هستم :| 

حالا لزوما" منظورم از فوبیا این نیست که از اون چیز یا اتفاق بترسم بلکه اینکه کلا بدم میاد و چندشم میشه. ولی این چندش شدن گاها" با مقداری از ترس هم همراه هست. معرفی میکنم...این شما و این هم فوبیاهای من :| 

کروموفوبیا یا Chromophobia (ترس از رنگهای روشن) : این دیگه از اوناشِ ها... یعنی فکر کنم این فوبیا از موقعی در من بوجود اومد که من متالهد شدم :| حالا شما خودتون حساب کنین من آخرین باری که دیوارای اتاقمو رنگ زدم ، پنجم ابتدایی بودم و به عاغای نقاش گفتم که دیوارای اتاقمو رنگ "زرد لیمویی" و "زرد عسلی" بزنه :| دیگه رنگ از این برایت تر پیدا نمیشد بغرعان. برا همینه من همیشه پرده اتاقمو میکشم که نور نیاد داخل و دیوارای اتاقم دارک تر نشون داده بشه :|

Ophthalmophobia یا ترس از مورد خیره  واقع شدن : یعنی اینکه من واقعا بدم میاد یکی همینطوری بدون دلیل به من خیره بشه. مورد داشتیم یبار تو نمازخونه مراسم بود،عاغا دختره بمن خیره شده بودا... یعنی ببین، خــیــره شده بودا.. هیچی دیگه، منم رفتم جامو عوض کردم. بعدش فهمیدم دختره اصلا منو نگاه نمیکرد کلا چشماش انحراف داشت :| و اینکه، موقع امتحان،اگه مراقب به من خیره بشه اصــــــلا نمیدوتم امتحان بدم.

Melissophobia یا ترس از زنبور : این ترس از موقع ایی در من بوجود اومد که برای اولین باز زنبور نیشم زد. بعد از اون موقع زنبور یبار دیگه هم نیشم زد. اگه یبار دیگه بزنه، خودم قبلش خودمو میکشم :|

Chronophobia (ترس از گذشت زمان) و Grascophobia (ترس از پیر شدن) : درباره این دوتا فوبیا...خب من اینقدر از این دوتا میترسم که اصلا دربارش حرف نزنم بهتره :| در پست 35ـُم دربارش یه چیزایی گفتم.

Ophidiophobia یا ترس از مار : این فوبیا از بقیه فوبیاها بسیار بسیار بدتره و من شاید بتونم با بقیه فوبیاها کنار بیام، ولی با این یکی اصلا :| فقط اینو بدونین اگه عکسِ مار بمن نشون بدین من یه سکته ناقص رو رد میکنم :)

نوشته شده در دوشنبه 30 دی 1392ساعت | 21:37 توسط پَرنیــــــــ | نظرات (9)