X
تبلیغات
رایتل





























پَـرنیــانـُ :| لوژویـــ

Hold My Hands Tight Because I'm On The Edge...

فرض کنین یه روز سر ظهر، میخواین برید تو انباریِ ته پارکینگ و یه چیزی بردارین که یهو، متوجه میشین این دوتا چشم مظلوم، به شما همینجوری زُل زدن :))))))))))))

چه حالی بهتون دست میده؟!


ینی به جان خودم اینجا خونه نیستش که... حیات وحشه! دیگه باید کم کم به ورودِ بی خبرِ این حیوانات دوست داشتی عادت کنم به جان شما :))))

البته هنوزم برام جای سوالِ که این سگ از کجا اومد تو خونمون؟! :|

به هرحال، در اولین برخورد، من یه نگاه پرمحبت و بهش انداختم و اونم یه نگاهِ محبت آمیز بهم انداخت و منم یک دل نه صد دل عاشقش شدم! :)))))))

شما خودتون خبر دارید که اینجانب چقدر خل و چل تشریف دارم و بشدت عاشق حیوانات میباشم...

هیچی دیگه، من تا الان به مامانم گیر داده بودم که میخوام این سگ رو نگه دارم! ولی خب مامانم قبول نکرد گفتش که سگ مریضی داره و فلان و اینا ... :(((((

واسه همین پدربزرگم اومد مایک رو از خونمون انداخت بیرون... اونجوری نگاه نکنین من حتی براش اسم هم انتخاب کرده بودم... "مایک" D:

البته خودم اول اقدام کردم که بندازمش بیرون ولی هرکاری کردم ، نتونست رو پاهاش وایسته!

از یه طرف دیگه دلم برای مایک میسوزه چون مطمئنم پدربزرگم با چوب انداختش بیرون... ینی با خشونت انداختش بیرون :))))

خو گناه داره حیوون بیچاره.... :'(


برچسب‌ها: جالب انگیز
نوشته شده در شنبه 11 آبان 1392ساعت | 14:19 توسط پَرنیــــــــ | نظرات (10)